نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیم و نمی دونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیم و چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من میزارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا می یان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم؟ با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم؟ من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟ توی این دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟ وجود داره ؟ ..................وجود داره؟ .............
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت
خاطره ی دختر بچه ای عاشق! ؟ ! ؟ ! ؟
وای اون شب چقدر قشنگ بود که دیدمش توی مهمونی
یک شب خاطره انگیزو به یاد موندنی بود
بزارین براتون تعریف کنم: یه شب به مهمونی دعوت شدیم خیلی ها اونجا
جمع بودن منم همراه پدرو مادرم به مهمونی رفته بودم. وارد خونه شدیم
بعد از سلام و احوال پرسی بزرگترها، نوبت من هم شد از منم حالم و
پرسیدن و منو بوسیدن رفتم گوشه ای نشستم همه با هم حرف می زدن
بچه ها با هم بازی می کردن ولی من حوصله بازی کردن با اونا رو
نداشتم د قایقی گذشت حوصله ام سر اومده بود این طرف و اون طرف و
نگاه می کردم که یهو اونو دیدم که از آشپز خونه اومد بیرون وای چقدر
خوشگل بود
چشام خیره شده بودن دیگه حواسم به هیچ جایی نبود فقط چشام به اون
بودن نگام و لحظه ای از اون بر نمی داشتم اومد روبه روم نشست چقدر زیبا
بود گل سرسبد مجلس بود
نیگاش می کردم اونم بهم چشمک می زد دقایقی رو با همین وضع سر
کردم همش سعی می کردم احساسم رو پنهون کنم
همون لحظه از جاش بلند شد قلبم تند تند می زد با نیگام تعقیبش می کردم
پیش تک تک مهمونا مکث کوتاهی می کرد می ترسیدم پیش اونا بشینه به
من نزدیک شد وای نزدیکتراومد پیشم باید چیکار می کردم؟
آروم دستم و بردم طرفش اونو کنار خودم نشوندم
دیگه خیالم راحت شد کمی این طرف و اون طرف و نگاه کردم نه کسی
حواسش به ما نبود
عقده دلمو خالی کردم و یه گاز محکم بهش زدم
وااااای چه سیب سرخ خوشمزه ای بود! ! ! ! ! ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت
یادتونه بچه ها این کوچه جای بازیمون بود سنگ و چوبهای تو کوچه همه اسباب بازیمون بود با طناب روی یه شاخه یه تاب کوچیک می ساختیم شاخ و برگ اون درختا واسه خونه سازیمون بود دخترا زنهای خونه پسرها هم یارمون اون عروسکای بی جون بچه های بازیمون پسرا رو تیکه چوبی می نشستن جای اسب ولی ما سبد به دست به دنبال خریدمون یه سبد نون و پنیرو یه سبد چند سیب سرخ خندمون چه بی قیاس بود کم نمی شد شادیمون وقتی بارون می یومد چاله ها پر میشد ز آب با کاغذ قایق می ساختیم با لبی خندون و شاد چند تا سنگ ریزه رو جای سر نشینای قایق می نشوندیم توش و می سپردیم اونو دست باد بادباک هوا میکردیم تو روزای آفتابی وسطی بازی می کردیم تو شبای مهتابی یادمه چهارشنبه سوری هممون جمع می شدیم آتیشی بر پا می کردیم حتی هوای بارونی بچه ها شما بگین که اون درختا چی شدن؟ بگین اون کوچه خاکی تکه سنگها چی شدن؟ اون علفهایی که بودن روزی فرش زیر پامون حالا اون باغ پر از سبزه و گلها چی شدن؟ چاله های توی کوچه قایقای کاغذی بچه ها شما بگین اون بادبادکها چی شدن؟ برجای سر به فلک کشیده پر کرد جای خونه هامون و خونه هایی که پر از سبزه و گل بود چی شدن؟ هر کودوم یه جایی رفتیم همه دور شدیم ز هم هنوز انگار صدای خنده ها مون و می شنوم
نوشته شده توسط پریسا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
خدا را شكر
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و درآمدی دارم
خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی
در میان دوستانم بوده ام
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی غذای کافی
برای خوردن دارم
سخت کار کردن را دارم
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم این یعنی
خانه ای دارم
خدا را شكرکه در جایی دور جای پارک پیدا کردم این یعنی هم توان راه
رفتن دارم وهم اتومبیلی برای سوار شدن
خدا را شکر که سر وصدای همسایه ها را می شنوم این یعنی میتوانم
بشنوم
خدا را شکر که این همه شستنی و اتوکردنی دارم این یعنی لباسی برای
پوشیدن دارم
خدا را شکر که هر روز صبح زود با صدای زنگ ساعت بیدار میشوم این
یعنی من هنوز زنده ام
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم این یعنی به یادم می آورد که
اغلب اوقات سالم هستم
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند این یعنی
عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم
خدا را شکر که دلم برای کسی تنگ است این یعنی کسی هست که
*** خیلی دوستش دارم ***
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
باز هم شب آمد و خبیثانه چادر سیاه گلدار خود را بر روی
فرش آسمان پهن کرد
شب، موهای به رنگ طلای خورشید که در آسمان پریشان
بودند را با دستانی غم آلود کوتاه کرد
صورت خورشید از خجالت سرخ شد و سرش را آرام به پایین
افکند و شرمسار خود را پشت کوه پنهان کرد
امروز هم با تمام سختی هایش به پایان رسید......
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت
ا گه من یه ماهی باشم تو برام یه تنگ آبی
اگه من پرنده باشم تو برام مثل یه باغی
اگه یک درخت خشکم توی صحرا و بیابون
تو برام مثل یه ابری پری از نعمت بارون
تو مثل نفس می مونی جاری هستی توی جونم
اگه تو بخوای نباشی مگه میشه من بمونم

تویی روح جسم خاکیم ازوجودت جون می گیرم
تو نهایت من هستی بعد تو مرگ هست و ظلمت
عشقت و در من نهاده خالق از آغاز خلقت
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت

من دختر گیلانم موهایم در دستهای باد پریشانند و نسیم گونه ها و پیشانی مرا
می بوسد
جای پاهایم روی ماسه های ساحل دریا ماندنی است وقتی در ساحل دریا قدم
مي زنی جای پای مرا ببین
هرگاه به دریا نگاه می کنی مرا در موجهای سرکش دریا ببین
مرا در برگهای سبز درختان مرا در شالیزارها ببین
چشمهای خیس مرا به یاد آر هرگاه قطره های باران شمال را دیدی
هرگاه به جنگلهای سر سبز گیلان آمدی روی تنه درختان یادگاریهای مرا ببین
وقتی به آب دریا دست می زنی دل دریایی مرا به یاد آ ور
در برگهای سبز چای در نخلهای زیتون در ساقه های برنج در صدای دریا مرا ببین
وقتی نسیم خنکی صورتت را نوازش کرد دستهای سرد مرا به یاد آ ور
و وقتی گرمای تابش خورشید را بر تنت احساس کردی گرمی دل مرا
به یاد من باش و فراموشم نکن
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت
بعد ازاین همه محبت خوب جوابمو دادی
تو با این کاری که کردی از چش من افتادی
منه ساده رو بگو که فکر می کردم عاشقی
فکرجدایی تو سرت بود اینقدر عذابم میدادی
قصدت این بود که منو برنجونی تو از خودت
تا بزارمت برم باشی و دنیای خودت
می دیدی که با بدیهات باز ازت دور نمیشم
می شکنی غرورم و من از تو رنجور نمی شم
اما اینبار خوب می دونستی چیکار کنی باهام
کاری کردی که بمیرن همه آرزوهام
حالا با دیدن تو گریه امونم نمی ده
منی که با دیدنت خنده می یومد به لبام
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت
ازروزی که رفتی سفردنیا برام زندونه
دو تا چشمام همه شب خیره به راه می مونه
داشتم از غصه می مردم و صبوری کردم
اگه خنده رو لبام بود آبروداری کردم
واسه اومدنت لحظه شماری می کنه
شبا دیر سحر میشه دقیقه ها نمیگذرن
این روزای بی هدف حوصله موسرمیبرن
ازروزی که رفتی سفر دنیا چه بی رنگ شده
نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده
می شمرم دقیقه هارو تا تو از سفر بیای
سفرت جون به لبم رسونده پس تو کی می یای؟
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت

دل گفت: در دام چشمانش اسیر شدم
عقل گفت : از دام چشمانش رها شو که آن
دیدگان دیگر تورا نخواهند نگریست
دل گفت: دوست دارم که با اوسخن از حقیقتی زیبا بگویم
عقل گفت: حقیقت زیبای او تو نیستی عقل
دل گفت: آرزو دارم که دستان گرم اورا در دست بگیرم
عقل گفت: دستان او جز سردی تلخی را به تو هدیه نخواهند کرد
دل گفت: می خواهم هزاران بار برای او بمیرم
عقل گفت: بمیر ولی کسی از مردن تو افسوس نخواهد خورد
دل گفت: دوست دارم که از لبانش زیباترین جمله دنیا را بشنوم
عقل گفت: انتظار بیهوده نکش هرگز نخواهد گفت
دل گفت: می خواهم به او بگویم که دوستش دارم وبی او میمیرم
عقل گفت: تنها از او خاطره ای به جا می ماند چون او خواهد رفت...
دل گفت: حاضرم بسوزم حاضرم بمیرم اما میگویم که دوستش دارم
د یگر ازعقل کاری بر نمی آید
عشق تو تمام روح و جان مرا وعقل مرا تسخیر کرد
نوشته شده توسط پریسا در شنبه یکم دی 1386 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت
کبوتر هستم و افسوس مرا بال پریدن نیست
تو باش با و پرم جز تو دگر کس یاور من نیست
تو از روز ازل بودی همه فکر و حواس من
بجز تو ای تمام من کس دیگر پناهم نیست
بزار تکیه کنم بر تو که هیچکس تکیه گاهم نیست

نوشته شده توسط پریسا در شنبه یکم دی 1386 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت
گل شمدونی تو باغچه چشم به راه تو نشسته
طفلی از روزی که رفتی چشم به راه تو نشسته
دیگه مهتاب و ستاره به نوازشش نمی یان
آخه اونها هم گلارو بی وجود تو نمی خوان
دیگه گنجشکای حال خوندن و ندارن
اونا هم از دوری تو مثل گلها بی قرارن
حال من بدتر از اونهاست شده گریه عادت من
بین ما فاصله افتاد شیشه فراق و بشکن
این همه ماهها گذشته گلای شمدونی مردن
انتظار دیدنت رو به قناریها سپردن
پرای قناریها ریخت دیگه آواز نمی خونن
آخه اونها هم نمی خوان دیگه منتظر بمونن
روی پرده ها و دیوار گرد انتظار نشسته
غصه ندیدن تو منو بدجوری شکسته
شب و روز آروم ندارم شده گریه عادت من
بین ما فاصله افتاد شیشه فراق و بشکن
نوشته شده توسط پریسا در شنبه یکم دی 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ماهی شده باورش،تور اگه بندازن سرش
عروس ماهی ها میشه،
شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهی گیر میشه نگاه آخرش
سلام دوست عزیز خوش اومدی...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY